تبليغاتX
.
.



بستر تاریخ و اسطوره شناسی زیبایی

 
 زن بودن مساوی با زیبایی جمال است؟؟

یوسف از خدای خویش برای اثبات وجود خدا برای بندگانش زیبایی و جوانی و طراوت زلیخا را در خواست میکند .زلیخای پیر و فرتوت زیبا می شود برای اثبات وجود خدا ی یوسف که بی گمان دل یوسف نیز طالب این زیبایی بوده است .ارزو و تمایل یوسف نیز از پیش در تصوری از زیبایی برای زن ،به یک درخواست مبدل می شود..زلیخا زیبا می شود .زیبا نه به مانند زن زیبای جذامی یا زن سرخ پوست جنگل نشین و سیاه پوستی بومی و یا زن روستا نشین ی که که در زیر شلاق های نور افتاب داس به دست به سرخی گراییده .زلیخا تبدیل یک اسطوره است.
زلیخا یک اسطوره و ارمان یک ملت می شود ارمان مردانی که زیبایی زن را در جمال و در تعریفی یکسان از زیبایی می بیننند. ارمان زنانی که زیبایی را به بر ورویی گلگون و سفید و خواستی برای دیگری میبینند.
نقاشی ها زبان گویایی از روح یک نقاش و ارمانهای اجتماعی یک جامعه است که در فرد هنر مند هبوط کرده است.از سر دلتنگی و گریز از ادم ها که حتی گفتگو و زبان که ناب ترین شکل تفهم بشری است در هجوه ای از نا نفهمی ها به دری بسته در فهم تبدیل میشود.به موزه هنر های معاصر و صورت مادی از ذهن بشر، و دیدن نگارگری هنرمندانی پناه میبرم که خودشان در انجا حضور ندارند اما اثرشان زبان رسای ارمان و دنیایشان است.در این نگار گری ها صورت انسانها به وضوح نمایان است به خصوص چهره زنان نه در پس معجر که در رخنمایی با موهایشان زیبایی دیگری از زن را به نمایش میگذارند.اینجا هم زنان زیبا و اسطوره ای می بینی در معنای عرفانی ،زنانی با جمالی زیبا جام شراب به دست گرفته در اغوش مردانی که کمانچه به دست بر جایگاه نیاز ند و زنان بلند بالا و کمر باریکی که قوسی به کمر دارند، در عشوه گری و ناز.چشمانی کشیده لبانی به رنگ انار و دماغی فندقی و ابروهایی کمانی و صورتی بورژوایی و سفید افتاب نخورده. به خود می گویم اینجا و انجا همه زنان یک شکلند و همه باید زیبا باشند.پس زن مساوی است با زیبایی.به موزه فرش می روم بر روی فرشی از دیار کاشان که متعلق به قرن 13 هجری بود عکس حوا و ادم بافته شده بود اما اینجا تمثال حوا متفاوت بود .حوا با بدنی عریان که تنها برگی عورتش را پوشانده بود به مانند زلیخا و زنان موجود در نگار گری ها نبود .زنی چاق با شکم و سینه های بزرگ و دماغی برجسته و چشمانی بسیار ریز به تصویر کشیده شده بود.ایا ادم حوا را زیبا میدید؟
هنر .موسیقی، نقاشی مجسمه ها و قالی ها تصویر ارمان و ارزو های یک اجتماعند .حتی رویداد های تاریخی و داستان های مذهبی نیز به رنگ ارمانها بدل می شوند و ارمانها و کنش های اتی ما را شکل می دهند.ایا می توان اینده تاریخی و ارتباطی و کنشی جامعه خود را در این تصاویر و این فیلم هایی که خانواده ها ی بسیار،نو جوانان و جوانان و مردان و زنان را در جذبه خود به تماشا وامی دارد در بستر زمانی دید؟

شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

گزارش جهانی جنسیت و نابرابری 2008 منتشر شد

نکته مدنظر در این گزارش رتبه 119 ایران است که در مقایسه با سال قبل 3 پله نزول فرمودیم.؟!؟!
آخرین رتبه متعلق به جمهوری عربی یمن مقام 133 جهان است و جالب تر اکثریت کشورهای عربی و اسلامی در ته این رنکینگ قرار دارند؟!؟
البته اگر بعضیها مثل همیشه در ایران این گزارش را سیاسی و سوگیرانه به نفع استکبار جهان خوار و ددمنش تعبیر و تفسیر نکنند؟!؟!؟
این گزارش وخیم تر شدن وضع زنان ایرانی و سایر کشورهای اسلامی (مخصوصا خاورمیانه) را در مقایسه با سالهای قبل نشان میدهد و 100 البته مصمم تر شدن زنان و مردان حامی جبهه برابری خواهی حقوق زنان و کودکان و گروههای سنی خاص را در پی خواهد داشت.
خلاصه گزارش در فایل پیوستی در فرمت اکسل اتچ شده است که برای آرشیو پژوهشهای علاقه مندان به مطالعات زنان مفید است. حتما داونلود کنین و به دیگران هم توصیه نمائید.
----
این هم خلاصه ای از تحلیل شبکه خبری بی بی سی :

مجمع جهانی اقتصاد گزارش سالیانه خود را درباره نابرابری های جنسیتی در 133 کشور جهان منتشر کرده است.
بر اساس این گزارش کشورهای اسکاندیناوی در صدر جدول قرار گرفته اند چون از جمله در دادن مرخصی زایمان به زنان و مرخصی به مردانی که به تازگی پدر شده اند، دست و دل باز هستند، و همچنین استاندارد آموزشی بالایی دارند و یارانه های چشمگیری برای نگهداری از کودکان در نظر گرفته اند.
اما در حالی که کشورهای جهان در حال توسعه همچنان در رده هایی پایین جدول قرار دارند، برخی کشورهای غربی نیز عملکرد شایانی نداشته اند. ایران در این جدول در رده 119، تاجیکستان در رده ۸۹، سوریه در رده ۱۰۷، و ترکیه در رده ۱۲۳ قرار دارند.
آمریکا بعد از کوبا و باربادوس در رده ۲۷ و بریتانیا بعد از سریلانکا در رده ۱۳ جدول مقایسه فاصله زنان و مردان در فرصت های اقتصادی، آموزشی، بهداشتی و سیاسی قرار گرفته اند. چین در جدول رده بندی مجمع جهانی اقتصاد در رتبه ۵۷ و هند در رده ۱۱۳ قرار دارند. عربستان سعودی در این جدول در رده ۱۲۸ یعنی تقریبا در پایین ترین مرتبه دسته بندی ها قرار گرفته است.
نظر شما درباره این گزارش چیست؟ اگر در هر یک از این کشورها زندگی می کنید، این رده بندی با مشاهدات شما هماهنگی دارد؟

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

گزیده ای از اعلامیه ی حذف خشونت علیه زنان


ماده 1- در این اعلامیه، عبارت "خشونت علیه زنان" به معنی هرگونه عمل خشونت آمیز بر اساس جنس است که به آسیب یا رنجاندن جسمی یا روانی زنان منجر می شود. یا احتمال نی رود که منجر شود، از جمله تهدیدات یا اعمال مشابه، اجبار یا محکوم کردن مستبدانه زنان از آزادی، که در نظر عموم یا در خلوت زندگی خصوصی انجام شود.
ماده2 – نعبیر خشونت علیه زنان باید شامل موارد زیر، اما نه محدود به این موارد، باشد.
الف- خشونت جسمی، جنسی روانی که در خانواده اتفاق می افتد، از جمله کتک زدن، آزار جنسی دختربچه ها در خانه، خشونت مربوط به جهیزیه، تجاوز توسط شوهر، ختنه زنان، خشونت مربوط به استثمار زنان و دیگر رسوم عملی که به زنان آسیب می رساند.
ب- خشونت جسمی، جنسی و روانی که در جامعه عمومی اتفاق می افتد، از جمله تجاوز، سوء استفاده جنسی، آزار جنسی و ارعاب در محیط کار، در مراکز آموزشی و جاهای دیگر، قاچاق زنان و تن فروشی اجباری
ج- خشونت جسمی، جنسی و روانی "شکنجه" در هر جائی، که توسط دولت انجام می شود یا نادیده گرفته می شود.
ماده3- زنان به طور برابر حق برخورداری و حفظ همه حقوق بشر و آزادی های اساسی در عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مدنی و همه عرصه های دیگر را دارند. این حقوق از جمله شامل موارد زیر است:
1- حق زندگی
2- حق برابری
3- حق آزادی و امنیت جنسی
4- حق حمایت بالسویه قانون
5- حق آزادی از همه اشکال تبعیض
6- حق بهره برداری از بالاترین میزان ممکن سلامتی جسمی و روانی
7- حق شرایط عادلانه و رضایت بخش برای کار
8- حق این که فرد، مورد شکنجه یا دیگر مجازات ها یا رفتار خشن و غیر انسانی و تحقیر

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

  لالا لالا گل مهتاب

گل خفته، نشو بی تاب

لالا لالا گل پونه

که دنیا بی تو زندونه

بخواب آروم گل تنها

سحر میاد تو این شب ها

لالا لا لا گل پسته

مامان بی تو شده خسته

لا لا لا لا  گلم لالا

بابا میاد همین حالا

لالا لا لا بخواب جونم

که این چشما نبینه غم

غم بابا که بی سر شد

غم مامان که پرپرشد

لالا لالا شب تارم

همه دنیام شده ماتم

لالا لالا گل لاله

بخواب جونم نکن ناله

شهید بی کفن لالا

گل پرپر بخواب حالا

بخواب آروم بشه دردات

سحر می شه همه شب هات

 

دوشنبه نهم دی 1387 |

تاریخ ادیان

آفرینش در اساطیر آفریقایی:

 در مالاگاسی باور بر این است که آفریننده نخست دو مرد و یک زن را آفرید که جدا و بی خبر از یکدیگر در زمین زندگی می کردند. نخسین مرد تندیس زنی از چوب تراشید و شیدای او شد مرد پیوسته با تندیس حرف می زند و او را در فضا باز قرار داده بود تا یه هنگام کار نیز بتواند او را تماشا کند.

 روزی دومین مرد که از آن سرزمین می گذشت به تصادف تندیس زن را دیدو شیفته او شد و تندیس را با پوشاک و گوهر ها گران بها آرایش داد پس زن که از تنهایی ملول بود فرا رسید و با دیدن تندیس چوبی در پای او افتاد و از آفریننده خواست که تندیس را جان دهد زن تمام شب آن را در آغوش گرفت و بانداد تندیس دختر جاندار و زیبا شد پس آن دو مرد فرا رسیدن و گفتند که دختر دست ساز آن ها است زن از وانهادن دختر به مرد ها امتنا  کرد و خدایان در این دعوا به داوری آمدند خدا گفت نخستین مرد یعنی پیکر تراش پدر دختر و زنی که تندیس را جان داد مادر اوست و مرد دوم شوی آن دختر می باشد پس نخستین مرد با زن و دختر با دومین مرد ازدواج کرد و از ان ها بوده که همه مردم روی زمین پدید آمدند

 منبع: پاریندر ، جئوفری ، 1374 ، اساطیر آفریقا ، ترجمه با جلال فرخی ، انتشارات اساطیر ، صفحه 58

 

 

شنبه سی ام آذر 1387 |

داستان یک دلقک جنگ زده

 یکی بود یکی نبود وقتی خدا بود هیچ کس تنها نبود ... در یک سرزمین دور دور دلقک کوچکی زندگی می کرد . دلقک کوچولوو یه دماغ قرمز وزیبا روی صورتش داشت ... رنگ موهاش طلایی بود روی اون موهای طلای یه کلاه زرد زیبا داشت ... و با این که پاهای کوچیکی داشت یه جفت کفش قرمز به پا داشت که خیلی بزرگ بود ... دلقک کوچولوی غصه ما هر روز صبح بعد صبحانه میونه مردم می اومد و با توپ های رنگی اش خنده به روی لبها می آورد ... مردم شهر اونو دوست داشتن و لذت زندگی رو با حضور اون بیشتر احساس می کردند ... یک از روز های فصل بهار جنگ شروع شد و فرمانده جنگ کلاه زرد دلقک رو ازش گرفت به جاش یه کلاه خود داد ... دماغ قرمز اش رو ورداشت یه اخم بزرگ روی صورت اش گذاشت ... کفشهاشو بیرون آورد یه جفت پوتین بزرگ به اون داد.... توپها رنگی اش رو گرفت به جاش یه تفنگ به دلقک کوچولو داد ... روزها گذشت و گذشت و توی جنگ دیگه کسی نمی خندید و روی صورت آدم ها لبخندی دیده نمی شد ... تا اینکه یک روز وسط میدون جنگ وقتی فرمانده ها خواب بودن دلقک کوچولو چند تا بچه نازو زیبا رو دید که با توپ ها رنگی بازی می کردند دلقک کوچولو تفنگ اش رو کنار گذاشت به سمت بچه ها رفت دماغ قرمز زیباشو روی صورتش گذاشت وبا توپ ها شروع به بازی کرد اونقدر بازی کرد که همه دست از جنگ برداشتند و همراه کارهای قشنگ دلقک کوچولو شروع به خندیدن کردن روی صورت خسته و کثیف سرباز ها هزاران لبخنده زیبا زنده شد انگار که هرگز جنگی نبوده ... دوست و دشمن کنار هم نشسته بودن و دلقک کوچولو رو تشویق می کردند تا اینکه.... تا اینکه فرمانده ها بیدار شدند فرمانده جنگ تفنگ اش رو به سمت سینه بچه ها نشونه رفت و شلیک کرد اما دلقک کوچولو به سمت  بچه ها رفت و گلوله سینه دلقک کوچولو رو شکافت دلقک قصه ما که دیگه کوچولو نبود بزرگ شده بود باز هم خندید و تا آخرین قطره خونش باز سرباز هارو خنداند ... سرباز ها کمی می خندیدن و کمی اشک می ریختند تا اینکه دلقک بزرگ  روی زمین افتاد اما هنوز می خندید و با اون آخرین نفس هاش شروع کردبه شمردن 1...2....نه هزار ... نه میلیون و چشمهاشو بست ...

 کسی نمی دونه دلقک قصه ما تو آخرین لحظه هاش چه چیزی رو میشمرد شاید تعداد خنده هایی رو که روی لبها نشونده بود شاید هم تعداد سینه هایی رو که توی جنگ شکافته شده بود ...

راستی به نظر شما دلقک بزرگ غصه ما چه چیزی رو میشمرد ؟؟

 

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

مثلا مقدمه :

تصور کنید 10000 سال پیش از میلاد مسیح زندگی می کنید ... بعد از یک روز سراسر خستگی و نبرد با حیوانات گوناگون به غار خود پناه برده اید هر آنچه که در اطراف خود می بینید قصد جان شما را دارد شما نه پوست زخیم دارید نه دندان تیز و نه چنگال های قوی نه حتی شامه قوی یا گوش تیز ... در مقابل انبوه حیوانات وحشی شما ناتوان هستید از علم کمی برخودار هستید ... ناگهان نور سفید رنگی آسمان شب را به دو نیم تقسیم می کند و سپس صدای بلندی از غرش ابر ها به گوش شما می رسد ... مسلما شما نمی دانید که این جریان الکتریسیته ابرها بار دار است .... تصور شما این است که این پدیده نیز جان دارد و قدرتش از شما و حیوانات بیشتر است پس از آن می ترسید وچون نمی توانید در برابر آن بایستید با قربانی کردن برای او می خواهید که آن قربانی را بخورد و شما را نخورد .... آری به قول ملکم همیلتون ظرفیت انسان برای باور داشت تقریبا نا محدود است این باورداشت نا محدود به شما کمک می کند از پدیده هایی که دلیل شکل گیری آن را نمی دانید قدرتی سری بسازید بدین وسیله هم آن پدیده را توجیه کرده این هم  خدایی ، که آن را بپرستید و یکی از نیاز های خود یعنی حضور یک نیروی غیر طبیعی که به آن پناه ببرید بر طرف کرده اید ...

  دین چیست ؟

برای تعریف دین دانشمندان گوناگون نظر های بسیاری را بیان کرده اند ... اما واقعا دین را چگونه باید تعریف کرد ...تعریف دین بسیار سخت دشوار است زیرا که گاهی دین و خرافه چنان به هم تنیده می شوند که جدا کردن آن امکان پذیر نیست . باورداشت ها جادویی که در هر تمدنی وجود دارد نیز شباهت زیادی به دین دارد و مرز تفاوت آن ها بسیار باریک است اما آیا دین چیزی جدا از جادو و سحر است؟گاهی در برخی تمدن ها ابتدایی دین همین خرافه و جادوست  ... برای برداشت دینی هر پدیده باید در آن جامعه حضور داشت و دین را همراه با مومنان آن دین بررسی کرد تا این تفاوت ها شناسایی شود ... در اینجا به ذکر چند تعریف از اندیشمندان بزرگ اکتفا کرده و در پست های بعدی آن را بیشتر توضیح می دهیم :

من درکتاب فرهنگ معین معنی خاصی از دین پیدا نکردم اما...

 ادوارد تایلر می نویسد : مذهب اعتقاد به هستی های روحانی است  این تعریف در نظام های فکری جاندارانگاری یا  آنیمیسم جای دارد

دورکیم نظری دیگر در این باره دارد او دین را تمایز بین مقدس و نا مقدس می داند و مینویسد  نظام  یکپارچه ای از باورداشت ها و عملکرد های مرتبط با چیز های مقدس است یعنی چیزهایی که جدا از چیزهای دیگر انگاشته شده در زمره محارم به شمار می آیند این باورداشت ها وعملکردها همه کسانی  را که به آنها عمل می کنند در یک اجتماع اخلاقی واحد همبسته می کند ...

اسپیرو معتقد است دین یک نهاد در برگیرنده کنش متقابل فرهنگی با هستی های فرهنگی فرا انسانی است

اما در دید هورتون دین یعنی ایمان ،نظام های اعتقادی و عملکردهایش ... اما در کتاب دکتر جمشید آزادگان دین  احساس ترس توام با احترام تعریف شده است ...

جمس جورج فریزر مردمشناس انگلیسی می نویسد دین سازش انسان است با نیروهای برتر از طبیعت که مالک مدیر و مدبر هستی هستند و  انجام اعمالی است که مبتنی بر اعتقاد به آن نیرو ها باشد .

روبرت لوی بر آن است که دین واکنش انسان است در برابر پدیده های خارقالعاده و ناشناخته و نیرومند تا سر حد مخالفت و مهابت و قائل شدن تمییز بین آن  نیروها و قوای عادی.

ماکس مولر آلمانی آورده است که دین کوشش انسان است برای درک درک نشدنی رسیدن به نا رسیدنی و بیان، بیان ناشدنی و فهم نا متناهی ....

 لازم به ذکر است که اگرچه بسیاری از روان شناسان دین را پدیده ای فردی تعریف می کنند و برآنند که از این طریق به تبیین آن بپردازند اما جامعه شناسان دین را پدیده ای کاملا اجتماعی می دانند که فرد دانسته های شخصی خود را از اجتماع می گیرند

  تاریخ ادیان و فلسفه دین :

تاریخ علمی است کهن که به بیان شرح حال پدیده ها و تمدن ها تشکیل و انقراض آنها می پردازد

 به طور کلی دو رویکرد اصلی در تعریف تاریخ ادیان وجود دارد یکی آنکه تاریخ ادیان را رشته ای تجربی می داند نه فلسفی در واقع آن را از فلسفه ادیان جدا می داند

و دوم آنکه در عین حفظ جدایی تاریخ دین از فلسفه دین باید بدانیم مفروضات فلسفی در دین زیر بنای کار تجربی و عملی تاریخ ادیان است

به زبان ساده تر فلسفه دین پایه ها ی اولیه تاریخ ادیان است اما با آن متفاوت است .تاریخ ادیان در پی نشان دادن و معنا و مفهوم و چگونگی شکل یافتن ادیان در طول تاریخ است . و به طورکلی  شرح حال شکل گیر ادیان می پردازد که در کنار آن برای تبین دین و نحوه شکل گیری آن از فلسفه دین  کمک می گیرد. کار فلسفه دین جستجوی حقیقت  و چیستی دین است .   

 چرا تاریخ ادیان می خوانیم ؟

تاریخ ادیان گذری از گذشته یک دین و مذهب و باز بینی آن بر شرایط حال اجتماعی ... دین به عنوان یکی از نهادها پر قدرت اجتماعی به طورکلی تمامی ابعاد زندگی بشری را تحت تاثیر قرار می دهد . تولد مرگ ازدواج کار فعالیت اخلاقیات یک تمدن یا یک قوم در کالبد مذهب آن ها جای می گیرد ... پس برای مطالعه هر پدیده ای بهتر است دین آن جامعه را نیز مد نظر داشت به واقع یکی از عناصر کنترل و ضع جامعه وهدایت آن توسط مذهب صورت می گیرد مذهب شکل دیگر قانون است که برای ادامه حیات یک تمدن لازم به نظر می رسد در طول تاریخ تمدن ها گوناگونی وجود داشتند اما تنها یک تعداد محدود از این تمدن ها تا به امروز باقی مانده اند یکی از عوامل پایایی این تمدن ها دین محکم و استوار  آنهاست

نکته قابل توجه دیگر آنکه بسیار اقوام کهن که امروز ها حضور دارند دارای پیشینه دینی متفاوت با زمان حال خود هستند به نظر می رسد که دین جدیدی جایگزین دین سابق شده و دین کهنه به فراموشی سپرده شده اما باز در طول مطالعات تاریخی دید می شود آثار آن ها هنوز باقی است ... آثار طبیعت ایرانیان هنوز در هنر آنها دیده می شود ( تصویر بته جغه ها ) و زئوس خدای خدایان یونانی در نقاشی میکل آنژ به شکل تازه تری از خدای دین مسیح جلوه گر می شود تفکرات میترایسم هنوز بر سرزمین ها مسلمان سایه افکنده است . خدای نیاز مند و دارای احساست انسانی در تمدن مصر بر بردگان اسرائیلی اثر نهاده به طوری که یهو یه همان خدای دین یهود دارای این صفات است

پس اگر چه بسیاری از ادیان نابود گشته اند و یا فراموش شده اند اما تفکرات آن ها هنوز بر باقیمانده آن تمدن دیده می شود از اینجا است که مطالعه تاریخ ادیان به خصوص تاریخ ادیان ابتدایی که زاده اندیشه انسان ابتدایی و یا ابتدایی اندیش است ضروری می نماید

 دین و زنان :

یکی دیگر از ضروریات بررس ادیان و تاریخ آن ها نگاه ادیان به جنسیت (gender) بشر است . تمام سنت ها دینی نمونه هایی از ظلم و ستم بر زنان را نشان می دهند که دین آنها دخالت داشته گرچه مستقیما مقصر نیست .بیشتر از صد هزاز ساحره ( زنانی که به جرم قرمز بودن مویشان ساحره نامیده می شدند) در اروپای مسیحی سوزانده شدند در هندوستان بیوه زنان بی شماری بر روی هیزم ها مراسم تشیعع جنازه شوهرانشان به آتش کشیده شدند پای زنان چینی برای نسل ها ی طولانی برای خشنودی مردان بسته می شد تا بیشتر از 10 سانتی متر رشد نکند اندام تناسلی زنان آفریقایی را ختنه می کردند چرا که اعتقاد داشتند چنین کاری از آن ها مادران و همسران بهتری می سازد . در ایران صد ها سال زنان از ابتدایی ترین تحصیلات منع می شدند و حضورشان در اجتماع دیده نمی شد .

زن به عنوان یکی از ارکان جامعه مدنی همواره در طول اعصار به عنوان تفیلی وجود مرد انگاشته می شده یا پیش از ازدواج تحت تسلط پدر بعد از ازدواج تحت تسلط همسر و بعد از مرگ او زیر دست پسران خود بوده است ...

با پیشرفت تمدن بشری و روی کار آمدن زنان در صحنه اجتماع و شکل گیری مکتب های فمنیستی دیگر زن در پستوی خانه ها جا نمی گیرد بلکه بیرون می آید و شروع به فعالیت می کند و اینجا دین چه برخوردی با او خواهد کرد ؟

یکی از مباحثی که در آینده به آن خواهیم پرداخت همین مسئله است

  

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

شنبه ساعت 5 بعد از ظهر پارک کنار خونه

 هوای خونه برام خیلی کسل کننده شده حالم گرفته اعصابم خورده دلم می خواد یه کم هوا بخورم واسه همین کتاب آرایش مد وبهرکشی از زنان رو بر می دارم می رم پارک ... آسمان است و ابرهای کوچک تکه تکه شده که انگار به بدرقه آفتاب  که به افق نزدیک شده آمده اند ... عجب جشن با شکوهی ... انگار همه چیز برای یک آرامش ابدی آماده است ... گاهی می ترسم نکند آفتاب دیگر طلوع نکند .... هر چند علم نجوم و فیزیک چیزه دیگری به من می گویند ....

کتاب رو باز می کنم و می خوانم :رقابت جنسی میان زنان به همراه بازار س ک س پدیدار شد . بازار س ک س نیز در کنار بازار کالا پدید آمد که جزیی از آن بازار است و بازار کالا با جامعه طبقاتی به وجود آمد . با گسترش  بازارکالا معیار زیبایی زنانه اندک اندک از طبیعی به ساختگی یا زیبایی مد روز دگرگون شد و رقابت جنسی در کنار شگل ساختگی زیبایی  گسترش یاقت که در جامعه امروزی به اوج خود رسیده است ....

و بعد فکر می کنم که چرا  ... بازار زنانه کنار بازار کالا... چرا زیبایی ... چرا رقابت .... رقابت برای کسب چه چیزی ... و این طبقه .... واژه ای که همیشه بار معنایی خاصی با خود دارد ... من اندیشه می کردم که ... زهرا آمد...

زهرا: سلام چطوری؟

من : سلام خوبم تو چطوری؟

زهرا : توپ توپ .... پیمان داره میاد دنبالم ... بریم بیرون ...

من : خوش بگذره ...

زهرا : ببین خوبم ؟

نگاهی به صورتش می کنم ... پوستی رنگ شده ... چشمان رنگ شده ... موهای رنگ شده ... لبای رنگ شده  بینی عمل کرده ... لباسی که اعضا بدنش را بیش از حد نمایان می کرد اما بدون رنگ ... مشکی ....

تمام رنگهای زیبایی که می توانست در لباس او باشد در صورتش بود ....

من: خوبی...

زهرا : استرس دارم ... می ترسم بابام زود بیاد خونه ... آخه اگه برگردم و من و با این سر و وضع ببینه باز گیر میده و قاطی می کنه ...

من : خوب چرا این طوری لباس پوشیدی...

زهرا : گفتم که می خوام با پیمان برم بیرون ...

من : اون اگه دوستت داشته باشه ساده هم بری براش فرقی نمی کنه...

زهرا : نخیر ... اگه اینطوری نپوشم ... میره سراغ یکی دیگه ... ولم می کنه ...

من : ( لبخند می زنم )

زهرا : رمان می خونی ؟ مال کیه نسرین ثامنی؟

نگاهی به کتاب می اندازد .... لحظه ای انگار خشکش می زند ... رنگش می پرد و دستانش عرق می کند ...

نگاهی به صورتم می کند...

زهرا: راستی یادم نبود که تو از این رمان ها نمی خونی .... و سپس زیر لب تکرار می کند بهره کشی از زنان؟

به فکر فرو می رود نگاهش به غروب است به انجا که یک پسر توی یه پژو 206 از راه می رسد ... بوق می زند .... و او دوباره مانند شکوفه های گیلاس می درخشد و می خندد می ایستد و  از من خداحافظی می کند ...

ناگهان دنیا برای او خالی می شود از آدم ها ... چشمانش برق می زند ... به سمت ماشین می رود انگار فرشته کوچکی است که پرواز می کند حالا در این دنیا انگار فقط فقط زهرا و پیمان هستند ... فرشته کوچولو نگاهش را از پسر بر نمی دارد ... تا به او برسد مدت زمانی طول  می کشد چقدر دوری .... چقدر دوری از من ... این لحظه تا به او برسد یک عمر طول می کشد ...

به ماشین می رسد ... سوار می شود پیمان پر از شور است نگاه اش عاشقانه است دستان زهرا را می گیرد به آنها بوسه می زند و شاخه گلی به زهرا می دهد ....

آری این لحظه انگار زمان ایستاده است ... در این دنیا هیچ کس نیست جز زهرا و پیمان ... حلقه های طلایی رنگ دستان چپشان مثل شبنم صبحگاهی بر روی گلبرگ ها می درخشند ...

و ماشین با صدای بلندی روشن می شود نه زهرا دیگر کسی را می بیند نه پیمان ... دنیا تا ابد برای این  لحظه این فرشته های کوچولو است ....

پس من دوباره فکر می کنم به زنان ... به مد ... به لباس ... وهدف از لباس پوشیدن ... چرا لباس می پوشیم ؟

به آرایش ... به طبیعت آدمی ... به رنگ ها ی زیبای آن ... و رنگ  های  ساختگی ما ... به خانه ... به مردها

به عشق .... و بهره کشی از زنان...

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |

من می دانم

      مثل همیشه سر کوچه نشسته بودی و نگاهت به پیچ کوچه بود آنجا که ماه رو می آمد این اسم را خودت برایش گذاشته بودی .... چون اسمش را نمی دانستی ... گاهی به انتهای کوچه نگاه می کردی که نکند پدر ماه رو سر برسد و تو را ببیند .... و سپس با خود دوباره تمرین کردی ...

 ...س...س... سلام خانوم از دیدنتون خوشحالم ...نه ...نه...

سلام خانوم اسم من علی رضا است دوستام علی صدام می کنند ...

نه ... نه .... سلام خانم می شه چند لحظه وقتتونو بگیرم ....

نه ... نه ... ببخشید خانم این گل مال شماست ؟؟

نه ... نه.... چطوره یه شعر براش بخونم ....

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم ..... بخشم....

 نگاهت به شاخ گل توی دستت بود که ماه رو از پیچ کوچه گذشت  مثل هر روز عصر سبد خریدش همراهش بود ...قدش کوتاه بودو سبد بزرگ بخاطر همین روی زمین کشیده می شد .... آمد و آمد آنقدر محو قدم های ماه رو شدی که ندیدی کی به انتهای کوچه رسید ... وقتی به خود آمدی که ماه رو مثل هر روز عصر یه شاخه از درخت بید ته کوچه کند و با خود برد ...

به خودت نگاه کردی مثل همیشه خشکت زده بود ... این بار هم نشد ... نشد که حرف دلت را به او بزنی ... بزنی و بگی صبر کن ... دوست دارم ...

برگشتی به اتاقت یه اتاق نیمه کاره تو یک ساختمان بزرگ ... قرار بود همانجا سرایدار شوی ... قرار بود استخدامت کنند یه شغل ثابت ....

بعد از مدت ها که دنبال کار می گشتی .... این جا دیگر خانه آخر بود ... باید اینجا می ماندی ... سال گذشته که پای حبیب زیر آجر موند و قطع اش کردن ... خواستی برگری ده ... اما با چه رویی ... برمیگشتی می گفتی چه؟ می گفتی اینقدر عرضه نداشتی که مثل پسر آقا رحمت کارپیدا کنی .... مگه چیت از این پسره کم بود......

چشمانت خواب رفته بود که صدای رحمان رو شنیدی... : چی شد این بار نتونستی بهش بگی ...

-          نه نتونستم .... آخه چی بگم

-          بابا جان ... مگه دیروز نبردمت سینما ... تو هم همون حرفایی رو بزن که پسره تو فیلم به دختر می زد دیگه ...

بعد تو دوباره فکر کردی و از پنجره ی اتاقک نیمه ساز به افق خیره شدی آنجا که هنوز میون این همه آسمان خراش روزنه ای برای دیدن غروب های عاشقانه بود....

و تصمیمت را گرفتی گفتی فردا حتما به او می گویم ... حتی اگر... نگاه نکند ... حتی اگر ... مرا بزند ... حتی اگر دیگر او را نبینم ...

فردا هم گذشت و فردا ها گذشت ...حرف تو هنوز میان گلویت مانده بود انگار که میان آسمان و زمین باشی....

اما یک روز ماه رو از کوچه نگذشت چشمت به پیچ کوچه خشک شد اما نیامد غروب آمد اما ماه رو نیامد ... صدای دوستت دارم گلویت حال بغضی شده بود که ترکید و باز شد و اشک شدو اشک شدو اشک شد....

و دلت شکست و زانو زدی تو ی همان اتاقی که حالا دیگر نمیه کاره نبود سرت را بالا آوردی و مرا دیدی من به تو لبخند زدم و با ناله گفتی خدایا چی کار کنم به دادم برس... خدایا صدای منو می شنوی...

- من اینجام علی جان صدایت را می شنوم همیشه می شنیدم همیشه تو را میدیدم ... من می دان ... من همه چیز را می دانم

غرق اشک بودی که صدای در وردی را شنیدی.... صورتت را پاک کردی و آهسته جلوی در رفتی...

و ناگهان خشک زد ... مثل همان روزهایی که غرو ب آفتاب را میدی و خشک می زد ....

ماه رو بود با یک کاسه آش  با یک چادر گل دار زیبا چشمان گردش روی پوست سبزه اش مثل دو تا نگین روی پارچه های اعیانی می درخشید و لبانش که پشت چادر پنهان بود می خندید ...

-          بفرمایین آش نظری...

-          د...د...دست شما درد نکنه

آش را گرفتی ولی او هنوز ایستاده بود.... فضای لابی پر شده بود از بوی آش و عطر چادر ماه رو نگاهت میکرد و آهسته گفت:

-          شما چیزی می خواستین بگین ....

-          من .....من؟؟؟؟؟

و سپس دستش را برد زیر چادر و  یک سبد بیرون آورد ... سبد پر از شاخه های خشکیده بید مجنون .... همان هایی بود که هر روز عصر می چید ...

- من اینا رو هر روز عصر که می دیدمتون و منتظر بودم بیای جلو می چیدم که حساب روزاش دست باشه...

- من... من

خواستی حرف بزنی که دکتر احمدی مدیر ساختمان صدایت کرد: علی این بوی آش نظریه ؟

-          ب ...ب.. بله آقا

دکتر احمدی به تو ماه رو لبخند زد

ماه رو سرش را پیین انداخت و آهسته گفت من تو اون ساختمون سبزه که جلوش یه گل سرخ کاشتن کار می کنم ...  فعلا خداحافظ...

ماه رو رفت .... دکتر رفت .... من ماندمو تو با یک  کاسه آش نظری و یک سبد شاخه بید ....

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |

نامه ای که هرگز نرسید

  بنویس ... ما همه حالمان خوب است . زهرا مدرسه می رود ... کلاس اول است . برای زینت خواستگار امده است  . امروز حاج رضا امده بود در خانه اجاره خانه می خواست . نداشتم . گفتم بزار شوهرم بیاد ...

نه ... نه این آخری ها رو خط بزن ... می ترسم یه هو  هوایی بشه برگرده ...

بنویس ... مواظب خودتان باشید ... می گن آنجا هوا گرم است.... برایتان خاکشیر می فرستم درست کنید بخورید تا گرما زده نشوید...

بنویس.... علی تابستان سرکار می رود .... درسش را هم می خواند...

دیگه بنویس ... دلمان برای شما تنگ شده.... نه ...نه ... زشته... بنویس دل بچه ها برای شما تنگ شده است

برایشان نامه بنویس ....

نوشتی؟

زود باش دیگه .... باید برم غذام رو چراغه می ترسم ته بگیره...

...با فریادی بلند می گوید: زینت لباس رو شستی باد بده ...

ادامه میدهد: احمد جان .. خاله... خوش خط بنویسی ها ...

احمد نگاهی به  چهره خاله فاطمه می کند چهره چروکیده و خسته با چادری که وصله شده و دستان تاول زده از زور کار توی خانه ها مردم ....

می گوید : باشه خاله خوب می نویسم

خاله: دستت در نکنه خاله ایشالا عروسیت

احمد اخمی به ابرو می اندازد می گوید: نه خاله من زن نمی گیریم .... می خوام اول پولدار بشم بعد

خاله با تعجب چشماهیش را گرد می کند می گوید : خاله این حرفا چیه ... خدا روزی رسونه... زن که بگیری خدا خودش همه چیریو درست می کنه...

احمد سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به زینت نگاه کرد که داشت لباس هارو باد می داد...

آرام گفت : آخه دلم نمی خواد زنم لباسای مردمو بشوره باد بده و دستاش زخم بشه ....

خاله انگار نشنیده باشه به زور از جاش بلند شد رفت سمت زیز زمین که آشپز خونه اونجا بود

احمد که دید خاله حواسش نیست پرید سمت زینت و گفت : بده کمکت کنم ... خودکارش رو وسط دندوناش نگه داشته بود ... به زینت نگاه می کرد زینت میون اون همه ملحفه سفید بود و نبود ....

نگاه زینت خسته بود انگار یه بغض غریب تو چشماش بود ....ملحفه هارو باد می داد ... میون اون همه سفیدی زینت مثل یه فرشته بود با موهای مشکی و دو تا چشم ریز ... وسط کاسه

گرد صورتش.... احمد خنده ها زینت رو یادش بود وقتی می خندید انگار دنیا می خندید...

دست زینت زیر ملحفه ها به دست احمد خورد ....

با یه شرم عجیبی دستش رو عقب کشیدو گوشه لبشو گزید پشت ملحفه ها پنهان شد که نگاهش به نگاه احمد نیفته احمد اون پشت ایستاده بود...

گفت: زینت یه کم دیگه صبر کن ..یه سال دیگه سربازیم تموم میشه ... میرم مغازه پیش آقام وای می ستم

بعد میام خواستگاریت ... دیگه نمی زارم لباس بشوری...

زینت بغض گلوشو با زحمت غورت دادو گفت : دست من که نیست احمد .... من که نمی تونم بگم با این مرده عروسی نمی کنم ....

بعد صداش را اونقدر آورد پایین که فقط خودش می شنید ادامه داد: نمی تونم ... نمی تونم بگم  من احمد و دوست دارم...

دمپایی  های خسته خاله که روی زمین کشیده شد احمد فهمید خاله داره میاد بالا سری پرید دم در فریاد زد خاله من رفتم ...نامه رو هم خودم پست می کنم ...

زینت دلش می خواست دنبال احمد بره ... بره بگه احمد دوستت دارم ..... داد بزنه بگه احمد نرو اگه بری دیگه کار تمومه... احمد وایسا منو با خودت ببر .... اما تا خواست یه قدم به سمت در برداره نگاه ش به زهرا افتاد که بلند بلند می خواند... آن مرد آمد... آن مرد زیر باران آمد ... آن مرد با اسب آمد...

و مادر... مادر که خسته بودو دوری پدر اذیتش می کرد ....

خاله گفت به سلامت احمد جان سلام برسون .... به مادرت بگو عصری میام یه سر بهش می زنم....

اون عصر گذشت و 365 تا عصر دیگه هم گذشت و احمد دوباره به خونه خاله اومد.

دم در ایستادو داد زد: یا الله  ... خاله هستی منم احمد....

پرده جلوی در ورودی رو کنار زدو وسط حیاط خانه خشکش زد.... زینت بود با یه چادر مشکی که به نظر می آمد نو باشه ... زینت نگاهش رو از احمد دزدید و از احمد رو گرفت ....

زیر چادر سیاه زینت یه شکم برآمده بود که مانع را ه رفتن درست زینت می شد ... زینت اهسته گفت سلام احمد آقا رسیدن به خیر خوش اومدی مادرم خونه است ...

صدای یه مرد از پشت پرده شنیده شد : زینت بجنب دیگه چقدر طول می دی...

زینیت داد زد: مامان من رفتم خداحافظ...اومد آقا نصرت ...

چهارشنبه یکم آبان 1387 |



ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم ... گاهی چنان در خودمون فرو میریم که نمی فهمییم پیرامون ما چه اتفاقای داره می افته درست مثل یه کرم کوچولو که وسط دل یه سیب خونه کرده و خبر نداره الان که داره توی سیب کوچولوش کتاب می خونه یا قهوه می خوره اون بیرون چه اتفاقی می افته ... این وبلاگ دربار پیرامون ماست چیزهایی که می بینمی و نمی بینمی ... دربارشان فکر می کنیم یا نمی کنیم ... بیایید پوسته این سیب کوچولو رو بشکافیم و ببینمی بیرون چه خبره ....
و اما درباره خودم و چیزهایی که می خوام بنویسم باید بگم که الهام هستم یه دختر ایرانی ... دانشجوی سال آخر رشته پژوهشگری علوم اجتماعی( یه چیزی مثل همون جامعه شناسیه اما یه کمی گسترده تر) بیشتر گرایشات فکری من انسان شناسی و مردم شنانسیه تو این وبلاگ هم سعی می کنم بیشتر به علاقه های شخصیم که همون جامعه شناسی مردم شناسی اسطوره شناسی و بررسی ادیان الهی وغیر الهی ، هنر های گوناگون و تحقیق هایی که در این باره انجام دادم بپردازم

astorod2004@yahoo.com

تاریخ ادیان
داستان و روایت امروز


Designed By Parchitect





Powered by WebGozar