|
بنویس ... ما همه حالمان خوب است . زهرا مدرسه می رود ... کلاس اول است . برای زینت خواستگار امده است . امروز حاج رضا امده بود در خانه اجاره خانه می خواست . نداشتم . گفتم بزار شوهرم بیاد ...
نه ... نه این آخری ها رو خط بزن ... می ترسم یه هو هوایی بشه برگرده ...
بنویس ... مواظب خودتان باشید ... می گن آنجا هوا گرم است.... برایتان خاکشیر می فرستم درست کنید بخورید تا گرما زده نشوید...
بنویس.... علی تابستان سرکار می رود .... درسش را هم می خواند...
دیگه بنویس ... دلمان برای شما تنگ شده.... نه ...نه ... زشته... بنویس دل بچه ها برای شما تنگ شده است
برایشان نامه بنویس ....
نوشتی؟
زود باش دیگه .... باید برم غذام رو چراغه می ترسم ته بگیره...
...با فریادی بلند می گوید: زینت لباس رو شستی باد بده ...
ادامه میدهد: احمد جان .. خاله... خوش خط بنویسی ها ...
احمد نگاهی به چهره خاله فاطمه می کند چهره چروکیده و خسته با چادری که وصله شده و دستان تاول زده از زور کار توی خانه ها مردم ....
می گوید : باشه خاله خوب می نویسم
خاله: دستت در نکنه خاله ایشالا عروسیت
احمد اخمی به ابرو می اندازد می گوید: نه خاله من زن نمی گیریم .... می خوام اول پولدار بشم بعد
خاله با تعجب چشماهیش را گرد می کند می گوید : خاله این حرفا چیه ... خدا روزی رسونه... زن که بگیری خدا خودش همه چیریو درست می کنه...
احمد سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به زینت نگاه کرد که داشت لباس هارو باد می داد...
آرام گفت : آخه دلم نمی خواد زنم لباسای مردمو بشوره باد بده و دستاش زخم بشه ....
خاله انگار نشنیده باشه به زور از جاش بلند شد رفت سمت زیز زمین که آشپز خونه اونجا بود
احمد که دید خاله حواسش نیست پرید سمت زینت و گفت : بده کمکت کنم ... خودکارش رو وسط دندوناش نگه داشته بود ... به زینت نگاه می کرد زینت میون اون همه ملحفه سفید بود و نبود ....
نگاه زینت خسته بود انگار یه بغض غریب تو چشماش بود ....ملحفه هارو باد می داد ... میون اون همه سفیدی زینت مثل یه فرشته بود با موهای مشکی و دو تا چشم ریز ... وسط کاسه
گرد صورتش.... احمد خنده ها زینت رو یادش بود وقتی می خندید انگار دنیا می خندید...
دست زینت زیر ملحفه ها به دست احمد خورد ....
با یه شرم عجیبی دستش رو عقب کشیدو گوشه لبشو گزید پشت ملحفه ها پنهان شد که نگاهش به نگاه احمد نیفته احمد اون پشت ایستاده بود...
گفت: زینت یه کم دیگه صبر کن ..یه سال دیگه سربازیم تموم میشه ... میرم مغازه پیش آقام وای می ستم
بعد میام خواستگاریت ... دیگه نمی زارم لباس بشوری...
زینت بغض گلوشو با زحمت غورت دادو گفت : دست من که نیست احمد .... من که نمی تونم بگم با این مرده عروسی نمی کنم ....
بعد صداش را اونقدر آورد پایین که فقط خودش می شنید ادامه داد: نمی تونم ... نمی تونم بگم من احمد و دوست دارم...
دمپایی های خسته خاله که روی زمین کشیده شد احمد فهمید خاله داره میاد بالا سری پرید دم در فریاد زد خاله من رفتم ...نامه رو هم خودم پست می کنم ...
زینت دلش می خواست دنبال احمد بره ... بره بگه احمد دوستت دارم ..... داد بزنه بگه احمد نرو اگه بری دیگه کار تمومه... احمد وایسا منو با خودت ببر .... اما تا خواست یه قدم به سمت در برداره نگاه ش به زهرا افتاد که بلند بلند می خواند... آن مرد آمد... آن مرد زیر باران آمد ... آن مرد با اسب آمد...
و مادر... مادر که خسته بودو دوری پدر اذیتش می کرد ....
خاله گفت به سلامت احمد جان سلام برسون .... به مادرت بگو عصری میام یه سر بهش می زنم....
اون عصر گذشت و 365 تا عصر دیگه هم گذشت و احمد دوباره به خونه خاله اومد.
دم در ایستادو داد زد: یا الله ... خاله هستی منم احمد....
پرده جلوی در ورودی رو کنار زدو وسط حیاط خانه خشکش زد.... زینت بود با یه چادر مشکی که به نظر می آمد نو باشه ... زینت نگاهش رو از احمد دزدید و از احمد رو گرفت ....
زیر چادر سیاه زینت یه شکم برآمده بود که مانع را ه رفتن درست زینت می شد ... زینت اهسته گفت سلام احمد آقا رسیدن به خیر خوش اومدی مادرم خونه است ...
صدای یه مرد از پشت پرده شنیده شد : زینت بجنب دیگه چقدر طول می دی...
زینیت داد زد: مامان من رفتم خداحافظ...اومد آقا نصرت ... |