تبليغاتX
.
.



تاریخ ادیان

آفرینش در اساطیر آفریقایی:

 در مالاگاسی باور بر این است که آفریننده نخست دو مرد و یک زن را آفرید که جدا و بی خبر از یکدیگر در زمین زندگی می کردند. نخسین مرد تندیس زنی از چوب تراشید و شیدای او شد مرد پیوسته با تندیس حرف می زند و او را در فضا باز قرار داده بود تا یه هنگام کار نیز بتواند او را تماشا کند.

 روزی دومین مرد که از آن سرزمین می گذشت به تصادف تندیس زن را دیدو شیفته او شد و تندیس را با پوشاک و گوهر ها گران بها آرایش داد پس زن که از تنهایی ملول بود فرا رسید و با دیدن تندیس چوبی در پای او افتاد و از آفریننده خواست که تندیس را جان دهد زن تمام شب آن را در آغوش گرفت و بانداد تندیس دختر جاندار و زیبا شد پس آن دو مرد فرا رسیدن و گفتند که دختر دست ساز آن ها است زن از وانهادن دختر به مرد ها امتنا  کرد و خدایان در این دعوا به داوری آمدند خدا گفت نخستین مرد یعنی پیکر تراش پدر دختر و زنی که تندیس را جان داد مادر اوست و مرد دوم شوی آن دختر می باشد پس نخستین مرد با زن و دختر با دومین مرد ازدواج کرد و از ان ها بوده که همه مردم روی زمین پدید آمدند

 منبع: پاریندر ، جئوفری ، 1374 ، اساطیر آفریقا ، ترجمه با جلال فرخی ، انتشارات اساطیر ، صفحه 58

 

 

شنبه سی ام آذر 1387 |

داستان یک دلقک جنگ زده

 یکی بود یکی نبود وقتی خدا بود هیچ کس تنها نبود ... در یک سرزمین دور دور دلقک کوچکی زندگی می کرد . دلقک کوچولوو یه دماغ قرمز وزیبا روی صورتش داشت ... رنگ موهاش طلایی بود روی اون موهای طلای یه کلاه زرد زیبا داشت ... و با این که پاهای کوچیکی داشت یه جفت کفش قرمز به پا داشت که خیلی بزرگ بود ... دلقک کوچولوی غصه ما هر روز صبح بعد صبحانه میونه مردم می اومد و با توپ های رنگی اش خنده به روی لبها می آورد ... مردم شهر اونو دوست داشتن و لذت زندگی رو با حضور اون بیشتر احساس می کردند ... یک از روز های فصل بهار جنگ شروع شد و فرمانده جنگ کلاه زرد دلقک رو ازش گرفت به جاش یه کلاه خود داد ... دماغ قرمز اش رو ورداشت یه اخم بزرگ روی صورت اش گذاشت ... کفشهاشو بیرون آورد یه جفت پوتین بزرگ به اون داد.... توپها رنگی اش رو گرفت به جاش یه تفنگ به دلقک کوچولو داد ... روزها گذشت و گذشت و توی جنگ دیگه کسی نمی خندید و روی صورت آدم ها لبخندی دیده نمی شد ... تا اینکه یک روز وسط میدون جنگ وقتی فرمانده ها خواب بودن دلقک کوچولو چند تا بچه نازو زیبا رو دید که با توپ ها رنگی بازی می کردند دلقک کوچولو تفنگ اش رو کنار گذاشت به سمت بچه ها رفت دماغ قرمز زیباشو روی صورتش گذاشت وبا توپ ها شروع به بازی کرد اونقدر بازی کرد که همه دست از جنگ برداشتند و همراه کارهای قشنگ دلقک کوچولو شروع به خندیدن کردن روی صورت خسته و کثیف سرباز ها هزاران لبخنده زیبا زنده شد انگار که هرگز جنگی نبوده ... دوست و دشمن کنار هم نشسته بودن و دلقک کوچولو رو تشویق می کردند تا اینکه.... تا اینکه فرمانده ها بیدار شدند فرمانده جنگ تفنگ اش رو به سمت سینه بچه ها نشونه رفت و شلیک کرد اما دلقک کوچولو به سمت  بچه ها رفت و گلوله سینه دلقک کوچولو رو شکافت دلقک قصه ما که دیگه کوچولو نبود بزرگ شده بود باز هم خندید و تا آخرین قطره خونش باز سرباز هارو خنداند ... سرباز ها کمی می خندیدن و کمی اشک می ریختند تا اینکه دلقک بزرگ  روی زمین افتاد اما هنوز می خندید و با اون آخرین نفس هاش شروع کردبه شمردن 1...2....نه هزار ... نه میلیون و چشمهاشو بست ...

 کسی نمی دونه دلقک قصه ما تو آخرین لحظه هاش چه چیزی رو میشمرد شاید تعداد خنده هایی رو که روی لبها نشونده بود شاید هم تعداد سینه هایی رو که توی جنگ شکافته شده بود ...

راستی به نظر شما دلقک بزرگ غصه ما چه چیزی رو میشمرد ؟؟

 

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |



ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم ... گاهی چنان در خودمون فرو میریم که نمی فهمییم پیرامون ما چه اتفاقای داره می افته درست مثل یه کرم کوچولو که وسط دل یه سیب خونه کرده و خبر نداره الان که داره توی سیب کوچولوش کتاب می خونه یا قهوه می خوره اون بیرون چه اتفاقی می افته ... این وبلاگ دربار پیرامون ماست چیزهایی که می بینمی و نمی بینمی ... دربارشان فکر می کنیم یا نمی کنیم ... بیایید پوسته این سیب کوچولو رو بشکافیم و ببینمی بیرون چه خبره ....
و اما درباره خودم و چیزهایی که می خوام بنویسم باید بگم که الهام هستم یه دختر ایرانی ... دانشجوی سال آخر رشته پژوهشگری علوم اجتماعی( یه چیزی مثل همون جامعه شناسیه اما یه کمی گسترده تر) بیشتر گرایشات فکری من انسان شناسی و مردم شنانسیه تو این وبلاگ هم سعی می کنم بیشتر به علاقه های شخصیم که همون جامعه شناسی مردم شناسی اسطوره شناسی و بررسی ادیان الهی وغیر الهی ، هنر های گوناگون و تحقیق هایی که در این باره انجام دادم بپردازم

astorod2004@yahoo.com

تاریخ ادیان
داستان و روایت امروز


Designed By Parchitect





Powered by WebGozar