تبليغاتX
.
.



داستان یک دلقک جنگ زده

 یکی بود یکی نبود وقتی خدا بود هیچ کس تنها نبود ... در یک سرزمین دور دور دلقک کوچکی زندگی می کرد . دلقک کوچولوو یه دماغ قرمز وزیبا روی صورتش داشت ... رنگ موهاش طلایی بود روی اون موهای طلای یه کلاه زرد زیبا داشت ... و با این که پاهای کوچیکی داشت یه جفت کفش قرمز به پا داشت که خیلی بزرگ بود ... دلقک کوچولوی غصه ما هر روز صبح بعد صبحانه میونه مردم می اومد و با توپ های رنگی اش خنده به روی لبها می آورد ... مردم شهر اونو دوست داشتن و لذت زندگی رو با حضور اون بیشتر احساس می کردند ... یک از روز های فصل بهار جنگ شروع شد و فرمانده جنگ کلاه زرد دلقک رو ازش گرفت به جاش یه کلاه خود داد ... دماغ قرمز اش رو ورداشت یه اخم بزرگ روی صورت اش گذاشت ... کفشهاشو بیرون آورد یه جفت پوتین بزرگ به اون داد.... توپها رنگی اش رو گرفت به جاش یه تفنگ به دلقک کوچولو داد ... روزها گذشت و گذشت و توی جنگ دیگه کسی نمی خندید و روی صورت آدم ها لبخندی دیده نمی شد ... تا اینکه یک روز وسط میدون جنگ وقتی فرمانده ها خواب بودن دلقک کوچولو چند تا بچه نازو زیبا رو دید که با توپ ها رنگی بازی می کردند دلقک کوچولو تفنگ اش رو کنار گذاشت به سمت بچه ها رفت دماغ قرمز زیباشو روی صورتش گذاشت وبا توپ ها شروع به بازی کرد اونقدر بازی کرد که همه دست از جنگ برداشتند و همراه کارهای قشنگ دلقک کوچولو شروع به خندیدن کردن روی صورت خسته و کثیف سرباز ها هزاران لبخنده زیبا زنده شد انگار که هرگز جنگی نبوده ... دوست و دشمن کنار هم نشسته بودن و دلقک کوچولو رو تشویق می کردند تا اینکه.... تا اینکه فرمانده ها بیدار شدند فرمانده جنگ تفنگ اش رو به سمت سینه بچه ها نشونه رفت و شلیک کرد اما دلقک کوچولو به سمت  بچه ها رفت و گلوله سینه دلقک کوچولو رو شکافت دلقک قصه ما که دیگه کوچولو نبود بزرگ شده بود باز هم خندید و تا آخرین قطره خونش باز سرباز هارو خنداند ... سرباز ها کمی می خندیدن و کمی اشک می ریختند تا اینکه دلقک بزرگ  روی زمین افتاد اما هنوز می خندید و با اون آخرین نفس هاش شروع کردبه شمردن 1...2....نه هزار ... نه میلیون و چشمهاشو بست ...

 کسی نمی دونه دلقک قصه ما تو آخرین لحظه هاش چه چیزی رو میشمرد شاید تعداد خنده هایی رو که روی لبها نشونده بود شاید هم تعداد سینه هایی رو که توی جنگ شکافته شده بود ...

راستی به نظر شما دلقک بزرگ غصه ما چه چیزی رو میشمرد ؟؟

 

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

شنبه ساعت 5 بعد از ظهر پارک کنار خونه

 هوای خونه برام خیلی کسل کننده شده حالم گرفته اعصابم خورده دلم می خواد یه کم هوا بخورم واسه همین کتاب آرایش مد وبهرکشی از زنان رو بر می دارم می رم پارک ... آسمان است و ابرهای کوچک تکه تکه شده که انگار به بدرقه آفتاب  که به افق نزدیک شده آمده اند ... عجب جشن با شکوهی ... انگار همه چیز برای یک آرامش ابدی آماده است ... گاهی می ترسم نکند آفتاب دیگر طلوع نکند .... هر چند علم نجوم و فیزیک چیزه دیگری به من می گویند ....

کتاب رو باز می کنم و می خوانم :رقابت جنسی میان زنان به همراه بازار س ک س پدیدار شد . بازار س ک س نیز در کنار بازار کالا پدید آمد که جزیی از آن بازار است و بازار کالا با جامعه طبقاتی به وجود آمد . با گسترش  بازارکالا معیار زیبایی زنانه اندک اندک از طبیعی به ساختگی یا زیبایی مد روز دگرگون شد و رقابت جنسی در کنار شگل ساختگی زیبایی  گسترش یاقت که در جامعه امروزی به اوج خود رسیده است ....

و بعد فکر می کنم که چرا  ... بازار زنانه کنار بازار کالا... چرا زیبایی ... چرا رقابت .... رقابت برای کسب چه چیزی ... و این طبقه .... واژه ای که همیشه بار معنایی خاصی با خود دارد ... من اندیشه می کردم که ... زهرا آمد...

زهرا: سلام چطوری؟

من : سلام خوبم تو چطوری؟

زهرا : توپ توپ .... پیمان داره میاد دنبالم ... بریم بیرون ...

من : خوش بگذره ...

زهرا : ببین خوبم ؟

نگاهی به صورتش می کنم ... پوستی رنگ شده ... چشمان رنگ شده ... موهای رنگ شده ... لبای رنگ شده  بینی عمل کرده ... لباسی که اعضا بدنش را بیش از حد نمایان می کرد اما بدون رنگ ... مشکی ....

تمام رنگهای زیبایی که می توانست در لباس او باشد در صورتش بود ....

من: خوبی...

زهرا : استرس دارم ... می ترسم بابام زود بیاد خونه ... آخه اگه برگردم و من و با این سر و وضع ببینه باز گیر میده و قاطی می کنه ...

من : خوب چرا این طوری لباس پوشیدی...

زهرا : گفتم که می خوام با پیمان برم بیرون ...

من : اون اگه دوستت داشته باشه ساده هم بری براش فرقی نمی کنه...

زهرا : نخیر ... اگه اینطوری نپوشم ... میره سراغ یکی دیگه ... ولم می کنه ...

من : ( لبخند می زنم )

زهرا : رمان می خونی ؟ مال کیه نسرین ثامنی؟

نگاهی به کتاب می اندازد .... لحظه ای انگار خشکش می زند ... رنگش می پرد و دستانش عرق می کند ...

نگاهی به صورتم می کند...

زهرا: راستی یادم نبود که تو از این رمان ها نمی خونی .... و سپس زیر لب تکرار می کند بهره کشی از زنان؟

به فکر فرو می رود نگاهش به غروب است به انجا که یک پسر توی یه پژو 206 از راه می رسد ... بوق می زند .... و او دوباره مانند شکوفه های گیلاس می درخشد و می خندد می ایستد و  از من خداحافظی می کند ...

ناگهان دنیا برای او خالی می شود از آدم ها ... چشمانش برق می زند ... به سمت ماشین می رود انگار فرشته کوچکی است که پرواز می کند حالا در این دنیا انگار فقط فقط زهرا و پیمان هستند ... فرشته کوچولو نگاهش را از پسر بر نمی دارد ... تا به او برسد مدت زمانی طول  می کشد چقدر دوری .... چقدر دوری از من ... این لحظه تا به او برسد یک عمر طول می کشد ...

به ماشین می رسد ... سوار می شود پیمان پر از شور است نگاه اش عاشقانه است دستان زهرا را می گیرد به آنها بوسه می زند و شاخه گلی به زهرا می دهد ....

آری این لحظه انگار زمان ایستاده است ... در این دنیا هیچ کس نیست جز زهرا و پیمان ... حلقه های طلایی رنگ دستان چپشان مثل شبنم صبحگاهی بر روی گلبرگ ها می درخشند ...

و ماشین با صدای بلندی روشن می شود نه زهرا دیگر کسی را می بیند نه پیمان ... دنیا تا ابد برای این  لحظه این فرشته های کوچولو است ....

پس من دوباره فکر می کنم به زنان ... به مد ... به لباس ... وهدف از لباس پوشیدن ... چرا لباس می پوشیم ؟

به آرایش ... به طبیعت آدمی ... به رنگ ها ی زیبای آن ... و رنگ  های  ساختگی ما ... به خانه ... به مردها

به عشق .... و بهره کشی از زنان...

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |

من می دانم

      مثل همیشه سر کوچه نشسته بودی و نگاهت به پیچ کوچه بود آنجا که ماه رو می آمد این اسم را خودت برایش گذاشته بودی .... چون اسمش را نمی دانستی ... گاهی به انتهای کوچه نگاه می کردی که نکند پدر ماه رو سر برسد و تو را ببیند .... و سپس با خود دوباره تمرین کردی ...

 ...س...س... سلام خانوم از دیدنتون خوشحالم ...نه ...نه...

سلام خانوم اسم من علی رضا است دوستام علی صدام می کنند ...

نه ... نه .... سلام خانم می شه چند لحظه وقتتونو بگیرم ....

نه ... نه ... ببخشید خانم این گل مال شماست ؟؟

نه ... نه.... چطوره یه شعر براش بخونم ....

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم ..... بخشم....

 نگاهت به شاخ گل توی دستت بود که ماه رو از پیچ کوچه گذشت  مثل هر روز عصر سبد خریدش همراهش بود ...قدش کوتاه بودو سبد بزرگ بخاطر همین روی زمین کشیده می شد .... آمد و آمد آنقدر محو قدم های ماه رو شدی که ندیدی کی به انتهای کوچه رسید ... وقتی به خود آمدی که ماه رو مثل هر روز عصر یه شاخه از درخت بید ته کوچه کند و با خود برد ...

به خودت نگاه کردی مثل همیشه خشکت زده بود ... این بار هم نشد ... نشد که حرف دلت را به او بزنی ... بزنی و بگی صبر کن ... دوست دارم ...

برگشتی به اتاقت یه اتاق نیمه کاره تو یک ساختمان بزرگ ... قرار بود همانجا سرایدار شوی ... قرار بود استخدامت کنند یه شغل ثابت ....

بعد از مدت ها که دنبال کار می گشتی .... این جا دیگر خانه آخر بود ... باید اینجا می ماندی ... سال گذشته که پای حبیب زیر آجر موند و قطع اش کردن ... خواستی برگری ده ... اما با چه رویی ... برمیگشتی می گفتی چه؟ می گفتی اینقدر عرضه نداشتی که مثل پسر آقا رحمت کارپیدا کنی .... مگه چیت از این پسره کم بود......

چشمانت خواب رفته بود که صدای رحمان رو شنیدی... : چی شد این بار نتونستی بهش بگی ...

-          نه نتونستم .... آخه چی بگم

-          بابا جان ... مگه دیروز نبردمت سینما ... تو هم همون حرفایی رو بزن که پسره تو فیلم به دختر می زد دیگه ...

بعد تو دوباره فکر کردی و از پنجره ی اتاقک نیمه ساز به افق خیره شدی آنجا که هنوز میون این همه آسمان خراش روزنه ای برای دیدن غروب های عاشقانه بود....

و تصمیمت را گرفتی گفتی فردا حتما به او می گویم ... حتی اگر... نگاه نکند ... حتی اگر ... مرا بزند ... حتی اگر دیگر او را نبینم ...

فردا هم گذشت و فردا ها گذشت ...حرف تو هنوز میان گلویت مانده بود انگار که میان آسمان و زمین باشی....

اما یک روز ماه رو از کوچه نگذشت چشمت به پیچ کوچه خشک شد اما نیامد غروب آمد اما ماه رو نیامد ... صدای دوستت دارم گلویت حال بغضی شده بود که ترکید و باز شد و اشک شدو اشک شدو اشک شد....

و دلت شکست و زانو زدی تو ی همان اتاقی که حالا دیگر نمیه کاره نبود سرت را بالا آوردی و مرا دیدی من به تو لبخند زدم و با ناله گفتی خدایا چی کار کنم به دادم برس... خدایا صدای منو می شنوی...

- من اینجام علی جان صدایت را می شنوم همیشه می شنیدم همیشه تو را میدیدم ... من می دان ... من همه چیز را می دانم

غرق اشک بودی که صدای در وردی را شنیدی.... صورتت را پاک کردی و آهسته جلوی در رفتی...

و ناگهان خشک زد ... مثل همان روزهایی که غرو ب آفتاب را میدی و خشک می زد ....

ماه رو بود با یک کاسه آش  با یک چادر گل دار زیبا چشمان گردش روی پوست سبزه اش مثل دو تا نگین روی پارچه های اعیانی می درخشید و لبانش که پشت چادر پنهان بود می خندید ...

-          بفرمایین آش نظری...

-          د...د...دست شما درد نکنه

آش را گرفتی ولی او هنوز ایستاده بود.... فضای لابی پر شده بود از بوی آش و عطر چادر ماه رو نگاهت میکرد و آهسته گفت:

-          شما چیزی می خواستین بگین ....

-          من .....من؟؟؟؟؟

و سپس دستش را برد زیر چادر و  یک سبد بیرون آورد ... سبد پر از شاخه های خشکیده بید مجنون .... همان هایی بود که هر روز عصر می چید ...

- من اینا رو هر روز عصر که می دیدمتون و منتظر بودم بیای جلو می چیدم که حساب روزاش دست باشه...

- من... من

خواستی حرف بزنی که دکتر احمدی مدیر ساختمان صدایت کرد: علی این بوی آش نظریه ؟

-          ب ...ب.. بله آقا

دکتر احمدی به تو ماه رو لبخند زد

ماه رو سرش را پیین انداخت و آهسته گفت من تو اون ساختمون سبزه که جلوش یه گل سرخ کاشتن کار می کنم ...  فعلا خداحافظ...

ماه رو رفت .... دکتر رفت .... من ماندمو تو با یک  کاسه آش نظری و یک سبد شاخه بید ....

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |

نامه ای که هرگز نرسید

  بنویس ... ما همه حالمان خوب است . زهرا مدرسه می رود ... کلاس اول است . برای زینت خواستگار امده است  . امروز حاج رضا امده بود در خانه اجاره خانه می خواست . نداشتم . گفتم بزار شوهرم بیاد ...

نه ... نه این آخری ها رو خط بزن ... می ترسم یه هو  هوایی بشه برگرده ...

بنویس ... مواظب خودتان باشید ... می گن آنجا هوا گرم است.... برایتان خاکشیر می فرستم درست کنید بخورید تا گرما زده نشوید...

بنویس.... علی تابستان سرکار می رود .... درسش را هم می خواند...

دیگه بنویس ... دلمان برای شما تنگ شده.... نه ...نه ... زشته... بنویس دل بچه ها برای شما تنگ شده است

برایشان نامه بنویس ....

نوشتی؟

زود باش دیگه .... باید برم غذام رو چراغه می ترسم ته بگیره...

...با فریادی بلند می گوید: زینت لباس رو شستی باد بده ...

ادامه میدهد: احمد جان .. خاله... خوش خط بنویسی ها ...

احمد نگاهی به  چهره خاله فاطمه می کند چهره چروکیده و خسته با چادری که وصله شده و دستان تاول زده از زور کار توی خانه ها مردم ....

می گوید : باشه خاله خوب می نویسم

خاله: دستت در نکنه خاله ایشالا عروسیت

احمد اخمی به ابرو می اندازد می گوید: نه خاله من زن نمی گیریم .... می خوام اول پولدار بشم بعد

خاله با تعجب چشماهیش را گرد می کند می گوید : خاله این حرفا چیه ... خدا روزی رسونه... زن که بگیری خدا خودش همه چیریو درست می کنه...

احمد سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به زینت نگاه کرد که داشت لباس هارو باد می داد...

آرام گفت : آخه دلم نمی خواد زنم لباسای مردمو بشوره باد بده و دستاش زخم بشه ....

خاله انگار نشنیده باشه به زور از جاش بلند شد رفت سمت زیز زمین که آشپز خونه اونجا بود

احمد که دید خاله حواسش نیست پرید سمت زینت و گفت : بده کمکت کنم ... خودکارش رو وسط دندوناش نگه داشته بود ... به زینت نگاه می کرد زینت میون اون همه ملحفه سفید بود و نبود ....

نگاه زینت خسته بود انگار یه بغض غریب تو چشماش بود ....ملحفه هارو باد می داد ... میون اون همه سفیدی زینت مثل یه فرشته بود با موهای مشکی و دو تا چشم ریز ... وسط کاسه

گرد صورتش.... احمد خنده ها زینت رو یادش بود وقتی می خندید انگار دنیا می خندید...

دست زینت زیر ملحفه ها به دست احمد خورد ....

با یه شرم عجیبی دستش رو عقب کشیدو گوشه لبشو گزید پشت ملحفه ها پنهان شد که نگاهش به نگاه احمد نیفته احمد اون پشت ایستاده بود...

گفت: زینت یه کم دیگه صبر کن ..یه سال دیگه سربازیم تموم میشه ... میرم مغازه پیش آقام وای می ستم

بعد میام خواستگاریت ... دیگه نمی زارم لباس بشوری...

زینت بغض گلوشو با زحمت غورت دادو گفت : دست من که نیست احمد .... من که نمی تونم بگم با این مرده عروسی نمی کنم ....

بعد صداش را اونقدر آورد پایین که فقط خودش می شنید ادامه داد: نمی تونم ... نمی تونم بگم  من احمد و دوست دارم...

دمپایی  های خسته خاله که روی زمین کشیده شد احمد فهمید خاله داره میاد بالا سری پرید دم در فریاد زد خاله من رفتم ...نامه رو هم خودم پست می کنم ...

زینت دلش می خواست دنبال احمد بره ... بره بگه احمد دوستت دارم ..... داد بزنه بگه احمد نرو اگه بری دیگه کار تمومه... احمد وایسا منو با خودت ببر .... اما تا خواست یه قدم به سمت در برداره نگاه ش به زهرا افتاد که بلند بلند می خواند... آن مرد آمد... آن مرد زیر باران آمد ... آن مرد با اسب آمد...

و مادر... مادر که خسته بودو دوری پدر اذیتش می کرد ....

خاله گفت به سلامت احمد جان سلام برسون .... به مادرت بگو عصری میام یه سر بهش می زنم....

اون عصر گذشت و 365 تا عصر دیگه هم گذشت و احمد دوباره به خونه خاله اومد.

دم در ایستادو داد زد: یا الله  ... خاله هستی منم احمد....

پرده جلوی در ورودی رو کنار زدو وسط حیاط خانه خشکش زد.... زینت بود با یه چادر مشکی که به نظر می آمد نو باشه ... زینت نگاهش رو از احمد دزدید و از احمد رو گرفت ....

زیر چادر سیاه زینت یه شکم برآمده بود که مانع را ه رفتن درست زینت می شد ... زینت اهسته گفت سلام احمد آقا رسیدن به خیر خوش اومدی مادرم خونه است ...

صدای یه مرد از پشت پرده شنیده شد : زینت بجنب دیگه چقدر طول می دی...

زینیت داد زد: مامان من رفتم خداحافظ...اومد آقا نصرت ...

چهارشنبه یکم آبان 1387 |



ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم ... گاهی چنان در خودمون فرو میریم که نمی فهمییم پیرامون ما چه اتفاقای داره می افته درست مثل یه کرم کوچولو که وسط دل یه سیب خونه کرده و خبر نداره الان که داره توی سیب کوچولوش کتاب می خونه یا قهوه می خوره اون بیرون چه اتفاقی می افته ... این وبلاگ دربار پیرامون ماست چیزهایی که می بینمی و نمی بینمی ... دربارشان فکر می کنیم یا نمی کنیم ... بیایید پوسته این سیب کوچولو رو بشکافیم و ببینمی بیرون چه خبره ....
و اما درباره خودم و چیزهایی که می خوام بنویسم باید بگم که الهام هستم یه دختر ایرانی ... دانشجوی سال آخر رشته پژوهشگری علوم اجتماعی( یه چیزی مثل همون جامعه شناسیه اما یه کمی گسترده تر) بیشتر گرایشات فکری من انسان شناسی و مردم شنانسیه تو این وبلاگ هم سعی می کنم بیشتر به علاقه های شخصیم که همون جامعه شناسی مردم شناسی اسطوره شناسی و بررسی ادیان الهی وغیر الهی ، هنر های گوناگون و تحقیق هایی که در این باره انجام دادم بپردازم

astorod2004@yahoo.com

تاریخ ادیان
داستان و روایت امروز


Designed By Parchitect





Powered by WebGozar