|
مثل همیشه سر کوچه نشسته بودی و نگاهت به پیچ کوچه بود آنجا که ماه رو می آمد این اسم را خودت برایش گذاشته بودی .... چون اسمش را نمی دانستی ... گاهی به انتهای کوچه نگاه می کردی که نکند پدر ماه رو سر برسد و تو را ببیند .... و سپس با خود دوباره تمرین کردی ...
...س...س... سلام خانوم از دیدنتون خوشحالم ...نه ...نه...
سلام خانوم اسم من علی رضا است دوستام علی صدام می کنند ...
نه ... نه .... سلام خانم می شه چند لحظه وقتتونو بگیرم ....
نه ... نه ... ببخشید خانم این گل مال شماست ؟؟
نه ... نه.... چطوره یه شعر براش بخونم ....
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم ..... بخشم....
نگاهت به شاخ گل توی دستت بود که ماه رو از پیچ کوچه گذشت مثل هر روز عصر سبد خریدش همراهش بود ...قدش کوتاه بودو سبد بزرگ بخاطر همین روی زمین کشیده می شد .... آمد و آمد آنقدر محو قدم های ماه رو شدی که ندیدی کی به انتهای کوچه رسید ... وقتی به خود آمدی که ماه رو مثل هر روز عصر یه شاخه از درخت بید ته کوچه کند و با خود برد ...
به خودت نگاه کردی مثل همیشه خشکت زده بود ... این بار هم نشد ... نشد که حرف دلت را به او بزنی ... بزنی و بگی صبر کن ... دوست دارم ...
برگشتی به اتاقت یه اتاق نیمه کاره تو یک ساختمان بزرگ ... قرار بود همانجا سرایدار شوی ... قرار بود استخدامت کنند یه شغل ثابت ....
بعد از مدت ها که دنبال کار می گشتی .... این جا دیگر خانه آخر بود ... باید اینجا می ماندی ... سال گذشته که پای حبیب زیر آجر موند و قطع اش کردن ... خواستی برگری ده ... اما با چه رویی ... برمیگشتی می گفتی چه؟ می گفتی اینقدر عرضه نداشتی که مثل پسر آقا رحمت کارپیدا کنی .... مگه چیت از این پسره کم بود......
چشمانت خواب رفته بود که صدای رحمان رو شنیدی... : چی شد این بار نتونستی بهش بگی ...
- نه نتونستم .... آخه چی بگم
- بابا جان ... مگه دیروز نبردمت سینما ... تو هم همون حرفایی رو بزن که پسره تو فیلم به دختر می زد دیگه ...
بعد تو دوباره فکر کردی و از پنجره ی اتاقک نیمه ساز به افق خیره شدی آنجا که هنوز میون این همه آسمان خراش روزنه ای برای دیدن غروب های عاشقانه بود....
و تصمیمت را گرفتی گفتی فردا حتما به او می گویم ... حتی اگر... نگاه نکند ... حتی اگر ... مرا بزند ... حتی اگر دیگر او را نبینم ...
فردا هم گذشت و فردا ها گذشت ...حرف تو هنوز میان گلویت مانده بود انگار که میان آسمان و زمین باشی....
اما یک روز ماه رو از کوچه نگذشت چشمت به پیچ کوچه خشک شد اما نیامد غروب آمد اما ماه رو نیامد ... صدای دوستت دارم گلویت حال بغضی شده بود که ترکید و باز شد و اشک شدو اشک شدو اشک شد....
و دلت شکست و زانو زدی تو ی همان اتاقی که حالا دیگر نمیه کاره نبود سرت را بالا آوردی و مرا دیدی من به تو لبخند زدم و با ناله گفتی خدایا چی کار کنم به دادم برس... خدایا صدای منو می شنوی...
- من اینجام علی جان صدایت را می شنوم همیشه می شنیدم همیشه تو را میدیدم ... من می دان ... من همه چیز را می دانم
غرق اشک بودی که صدای در وردی را شنیدی.... صورتت را پاک کردی و آهسته جلوی در رفتی...
و ناگهان خشک زد ... مثل همان روزهایی که غرو ب آفتاب را میدی و خشک می زد ....
ماه رو بود با یک کاسه آش با یک چادر گل دار زیبا چشمان گردش روی پوست سبزه اش مثل دو تا نگین روی پارچه های اعیانی می درخشید و لبانش که پشت چادر پنهان بود می خندید ...
- بفرمایین آش نظری...
- د...د...دست شما درد نکنه
آش را گرفتی ولی او هنوز ایستاده بود.... فضای لابی پر شده بود از بوی آش و عطر چادر ماه رو نگاهت میکرد و آهسته گفت:
- شما چیزی می خواستین بگین ....
- من .....من؟؟؟؟؟
و سپس دستش را برد زیر چادر و یک سبد بیرون آورد ... سبد پر از شاخه های خشکیده بید مجنون .... همان هایی بود که هر روز عصر می چید ...
- من اینا رو هر روز عصر که می دیدمتون و منتظر بودم بیای جلو می چیدم که حساب روزاش دست باشه...
- من... من
خواستی حرف بزنی که دکتر احمدی مدیر ساختمان صدایت کرد: علی این بوی آش نظریه ؟
- ب ...ب.. بله آقا
دکتر احمدی به تو ماه رو لبخند زد
ماه رو سرش را پیین انداخت و آهسته گفت من تو اون ساختمون سبزه که جلوش یه گل سرخ کاشتن کار می کنم ... فعلا خداحافظ...
ماه رو رفت .... دکتر رفت .... من ماندمو تو با یک کاسه آش نظری و یک سبد شاخه بید .... |