|
هوای خونه برام خیلی کسل کننده شده حالم گرفته اعصابم خورده دلم می خواد یه کم هوا بخورم واسه همین کتاب آرایش مد وبهرکشی از زنان رو بر می دارم می رم پارک ... آسمان است و ابرهای کوچک تکه تکه شده که انگار به بدرقه آفتاب که به افق نزدیک شده آمده اند ... عجب جشن با شکوهی ... انگار همه چیز برای یک آرامش ابدی آماده است ... گاهی می ترسم نکند آفتاب دیگر طلوع نکند .... هر چند علم نجوم و فیزیک چیزه دیگری به من می گویند ....
کتاب رو باز می کنم و می خوانم :رقابت جنسی میان زنان به همراه بازار س ک س پدیدار شد . بازار س ک س نیز در کنار بازار کالا پدید آمد که جزیی از آن بازار است و بازار کالا با جامعه طبقاتی به وجود آمد . با گسترش بازارکالا معیار زیبایی زنانه اندک اندک از طبیعی به ساختگی یا زیبایی مد روز دگرگون شد و رقابت جنسی در کنار شگل ساختگی زیبایی گسترش یاقت که در جامعه امروزی به اوج خود رسیده است ....
و بعد فکر می کنم که چرا ... بازار زنانه کنار بازار کالا... چرا زیبایی ... چرا رقابت .... رقابت برای کسب چه چیزی ... و این طبقه .... واژه ای که همیشه بار معنایی خاصی با خود دارد ... من اندیشه می کردم که ... زهرا آمد...
زهرا: سلام چطوری؟
من : سلام خوبم تو چطوری؟
زهرا : توپ توپ .... پیمان داره میاد دنبالم ... بریم بیرون ...
من : خوش بگذره ...
زهرا : ببین خوبم ؟
نگاهی به صورتش می کنم ... پوستی رنگ شده ... چشمان رنگ شده ... موهای رنگ شده ... لبای رنگ شده بینی عمل کرده ... لباسی که اعضا بدنش را بیش از حد نمایان می کرد اما بدون رنگ ... مشکی ....
تمام رنگهای زیبایی که می توانست در لباس او باشد در صورتش بود ....
من: خوبی...
زهرا : استرس دارم ... می ترسم بابام زود بیاد خونه ... آخه اگه برگردم و من و با این سر و وضع ببینه باز گیر میده و قاطی می کنه ...
من : خوب چرا این طوری لباس پوشیدی...
زهرا : گفتم که می خوام با پیمان برم بیرون ...
من : اون اگه دوستت داشته باشه ساده هم بری براش فرقی نمی کنه...
زهرا : نخیر ... اگه اینطوری نپوشم ... میره سراغ یکی دیگه ... ولم می کنه ...
من : ( لبخند می زنم )
زهرا : رمان می خونی ؟ مال کیه نسرین ثامنی؟
نگاهی به کتاب می اندازد .... لحظه ای انگار خشکش می زند ... رنگش می پرد و دستانش عرق می کند ...
نگاهی به صورتم می کند...
زهرا: راستی یادم نبود که تو از این رمان ها نمی خونی .... و سپس زیر لب تکرار می کند بهره کشی از زنان؟
به فکر فرو می رود نگاهش به غروب است به انجا که یک پسر توی یه پژو 206 از راه می رسد ... بوق می زند .... و او دوباره مانند شکوفه های گیلاس می درخشد و می خندد می ایستد و از من خداحافظی می کند ...
ناگهان دنیا برای او خالی می شود از آدم ها ... چشمانش برق می زند ... به سمت ماشین می رود انگار فرشته کوچکی است که پرواز می کند حالا در این دنیا انگار فقط فقط زهرا و پیمان هستند ... فرشته کوچولو نگاهش را از پسر بر نمی دارد ... تا به او برسد مدت زمانی طول می کشد چقدر دوری .... چقدر دوری از من ... این لحظه تا به او برسد یک عمر طول می کشد ...
به ماشین می رسد ... سوار می شود پیمان پر از شور است نگاه اش عاشقانه است دستان زهرا را می گیرد به آنها بوسه می زند و شاخه گلی به زهرا می دهد ....
آری این لحظه انگار زمان ایستاده است ... در این دنیا هیچ کس نیست جز زهرا و پیمان ... حلقه های طلایی رنگ دستان چپشان مثل شبنم صبحگاهی بر روی گلبرگ ها می درخشند ...
و ماشین با صدای بلندی روشن می شود نه زهرا دیگر کسی را می بیند نه پیمان ... دنیا تا ابد برای این لحظه این فرشته های کوچولو است ....
پس من دوباره فکر می کنم به زنان ... به مد ... به لباس ... وهدف از لباس پوشیدن ... چرا لباس می پوشیم ؟
به آرایش ... به طبیعت آدمی ... به رنگ ها ی زیبای آن ... و رنگ های ساختگی ما ... به خانه ... به مردها
به عشق .... و بهره کشی از زنان... |